www.lawpdf.ir

کتابــخانه

حقوق بشر، عقلانیت و احساسات « کتابها و مقالات ترجمه شده خارجی « دانلودها

AttributeValue
تاریخ ارسالJuly 5, 2014
دانلود شده :1567بار
دسته بندی هاکتابها و مقالات ترجمه شده خارجی
برچسب هاحقوق بشر، عقلانیت و احساسات

توضیحات

نویسنده: ریچارد رورتی / مترجم: حسین نیکوی بندری
ریچارد رورتی، در این مقاله می‌کوشد تا نشان دهد چرا اخلاق نمی‌تواند و نمی‌باید پایۀ فرهنگ حقوق بشری باشد. او ایدۀ حقوق بشر را به دور از مبناگروی فلسفی ترسیم می‌کند.

درآمد:

«دیوید ریف»چند ماهِ پیش در گزارشی از بوسنی گفته‌ بود:

صرب‌ها مسلمانان را داخل آدم نمی‌دانند… زندانی‌های مسلمان به ردیف روی زمین دراز می‌کشند و منتظر بازجویی هستند که توسط گارد صرب در یک وانتِ حمل‌ بار صورت می‌گیرد.» هنگامی که ریف می‌گوید: «مرد مسلمانی را در بوسانسی پترواک مجبور کردند تا آلت مرد مسلمان دیگری را با دندان قطع‌کند… چنانچه شما معتقد باشید که مردی، انسان نیست اما آن مرد شبیه شما باشد تنها راه تشخیص آن آدم شریر این است که وی را مجبورکنید شلوار خود را دربیارود -مردان مسلمان ختنه شده‌اند و صرب‌ها نه- به لحاظ روان‌شناختی این کار تنها گام کوچکی به منظور بریدن آلتِ وی است… همواره در لشگرکشی‌هایی که برای پاکسازی قومی انجام می‌شوند، سادیسمِ جنسی یک پای ثابت ماجرا بوده‌است»، تمِ انسان‌زدایی‌کردن در جریان است.

نتیجه‌ای که از روایت‌‌های ریف می‌گیریم این است که تجاوزکننده‌ها و قاتلانِ صرب خودشان را ناقض حقوق بشر نمی‌دانستند، زیرا این کارها را نه رویِ انسان‌های هم‌نوع خود، بلکه رویِ مسلمانان انجام می‌دادند. آنها میان انسان و شبه‌انسان تمییز قائل می‌شدند، تمایزی که صلیبیون میان انسان و سگ‌هایِ کافر و مسلمانانِ سیاه‌پوست میان انسان و دیوهای چشم‌آبی قائل می‌شدند. بنیانگذارِ دانشگاهِ من[توماس جفرسون] هم می‌توانسته مالکِ برده‌باشد هم برایش بدیهی باشد که آفریدگار، حقوقی سلب ‌ناشدنی به همۀ انسان‌ها ارزانی داشته‌است. وی خود را متقاعد کرده‌بود که «در شعورِ سیاهان مانند شعورِ حیوانات، بیشتر احساسات دخیل است تا اندیشه و فکر»(۲). جنابِ جفرسون مانند صرب‌ها خود را ناقض حقوق بشر نمی‌پنداشت. صرب‌ها خودشان را برگزیدند تا با پاکسازی دنیا از شبه‌انسان‌ها، کاری به نفع انسانیت راستین انجام دهند. به این ترتیب خود‌انگاره‌ی ایشان با فلاسفۀ اخلاقی که امیدوارند جهان را از تعصب و خرافه پاک کنند، شباهت دارد. این پاک‌سازی به ما اجازه می‌دهد تا برای اولین‌بار حیوانیت خود را با تمام عقلانی‌شدن و بنابراین تمام انسانی‌شدن ارتقاء دهیم. صرب‌ها، اخلاقیون، جفرسون و مسلمانانِ سیاه‌پوست همگی از واژۀ «انسان» استفاده می‌کنند تا معنیِ «افرادی مثل ما» را برسانند. آنها گمان می‌کنند که تمایزِ میان انسان‌ها و حیوانات، ‌به‌سادگیِ تمایز میان حیواناتِ دوپایِ بدون پر و دیگر حیوانات نیست و معتقدند تمایزی هست که بعضی حیواناتِ دوپایِ بدون پر را از دیگر حیوانات جدا می‌کند: حیواناتی هستند که شبیهِ انسان راه می‌روند. ما و کسانی مثل ما، نمونه‌های الگو از انسانیت هستیم، اما آنهایی که در عادت و رفتار متفاوت از ما هستند، در بهترین حالت موارد بینابینی‌اند. همانطور که «کلیفورد گیرتز» خاطرنشان می‌کند، «مصرانه‌ترین ادعاهایِ انسان‌ها بر انسانیت، در قالب تأکید بر مباهات گروهی بیان شده‌است».

ما در دموکراسی‌های امن و ثروتمند، همان احساسی را نسبت به زناکاران و شکنجه‌گران صرب داریم که آنها نسبت به قربانیانِ مسلمانِ خودشان دارند: آنها بیشتر شبیه حیوانات هستند تا شبیه ما. اما ما هیچ‌کاری برای کمک به زن مسلمانی که به‌طور دسته‌جمعی مورد تجاوز قرار می‌گیرد یا مرد مسلمانی که اخته می‌شود نکردیم، کاری بیشتر از آنچه که در دهۀ ۱۹۳۰ هنگامی که نازی‌ها خودشان را با شکنجه‌کردنِ یهودی‌ها سرگرم کرده ‌بودند انجام دادیم. ما اینجا در کشور‌های امن، در حالِ گفتنِ حرف‌هایی مانند «چگونه چنین چیزهایی در بالکان رخ می‌دهند؟» بودیم، حرفهایی که نشان‌دهندۀ این است که مردم در بالکان، بر خلاف ما مورد تجاوز قرار گرفتند و اخته شدند. خفتی که ما در مورد بازندگان احساس می‌کنیم -یهودیان در دهۀ سی و حالا مسلمانان- با انزجارمان از رفتار برنده‌ها ترکیب می‌شود تا رویکردی نیمه‌آگاهانه بوجود آورد: «مرده‌شورِ جد و آباء جفتتون رو ببرن». ما نازی‌ها و صرب‌ها را حیوان در نظر می‌گیریم، زیرا جانورانِ شکاری حیوان هستند. ما مسلمانان و یا یهودی‌هایی را که در اردوگاه اسرای جنگی [مانند گله] چپانده‌شده‌اند حیوان در نظر می‌گیریم، زیرا احشام و رمه حیوان هستند. هیچ نوعی از حیوان خیلی شبیه ما نیست و به نظر می‌رسد هیچ سطحی از انسانیت در منازعات حیوانی درگیر نمی‌شود. هرچند تمایزِ انسان-حیوان یکی از سه روشی است که ما انسان‌هایِ نمونه‌وار، بوسیلۀ آن خودمان را از مواردِ بینابینی بازمی‌شناسیم. دومین روش، دست‌یازیدن به تمایز رشید-صغیر است.

ما مردمان نادان و خرافاتی را صغیر فرض می‌کنیم؛ ایشان تنها در صورتی به انسانیت حقیقی دست پیدا می‌کنند که با آموزش و تربیت صحیح بارآمده باشند. چنانچه قابلیتِ فراگیریِ چنین آموزشی را نداشته ‌باشند، نشان‌دهندۀ این است که آنها همانند ما موجوداتِ تربیت‌پذیری نیستند. سابقاً سفیدپوستان در ایالات متحده و آفریقایِ جنوبی، سیاه‌پوستان را صغیر فرض می‌کردند. به همین خاطر درخور بود که مردان سیاه را در هر سنی که بودند، «جوانک» خطاب کنند. زن و مرد‌شان همواره کودک فرض می‌شدند. لذا بهتر بود که هزینه‌ای صرف تربیت و آموزش آنها نشود و از دست‌یابی‌ ایشان به قدرت [نمایندۀ مجلس شدن برای مثال] جلوگیری‌شود.
تارنمای مترجمان