مجله آنلاین حقوق

www.lawpdf.ir

ترجمه: درباره‌ی فواید و مضرات تاریخ‌ برای قانون حقوق بشر

تاريخ : ۱۳۹۳/۱۱/۲۰ | نويسنده: ژوستین زارمبی | دسته حقوق بـــشر | |چاپ مقاله

ترجمۀ محمد مهدی ذوالقدری

دانلود مقاله به صورت pdf در پایین صفحه

«واپسین آرمان‌شهر: حقوق بشر در تاریخ» انتقادی است به تاریخ نگاری‌های موجود دربارۀ حقوق بشر و حقوق بین‌الملل. موین در کتاب خود ادعا می‌کند تعریف آرمان‌گرایانۀ امروزین از حقوق بشر در دهۀ ۱۹۷۰ میلادی ظهور کرد و غفلت از این موضوع سبب دفاع جدی وکلا و حقوق‌دانان از تصور آرمان‌شهری حقوق بشر است. حقوق بشر موین معطوف به حقوق بشر عفو بین‌الملل و دیگر سازمان‌های مردم‌نهادی است که بر نقض‌های حقوق بشری دولت‌ـملت‌ها نظارت می‌کنند. جنبش حقوق بشری‌ای که موین از آن نام می‌برد و ریشه‌های آن را تا دهۀ ۱۹۷۰ میلادی پی می‌گیرد، نتیجۀ قرن‌ها جستجو برای حقوق بشر نیست بلکه در عوض دیدگاهی اساساً جدید و آرمان‌گرایانه در اینباره است که چگونه به بهترین وجه می‌توان کرامت انسانی را که خارج از «اضمحلال دیگر آرمان‌شهرهای پیشین -چه دولت‌محور و چه اینترناسیونالیست [بین‌الملل گرا]» -‌زاده شده، حفاظت کرد.

urlp;lo

چکیده
ساموئل موین در کتاب خود «واپسین آرمان‌شهر: حقوق بشر در تاریخ»، تلاش می‌کند تاریخ‌نگاری معاصر حقوق بشر و حقوق بین‌الملل را اصلاح‌ کند. وی مورخان [معاصر حقوق بشر] را مورد انتقاد قرار می‌دهد چرا که معتقد است مورخان، حقوق بشر را در جهانی تجسم می‌کنند که تحت سلطۀ دولت‌ـ ملت‌ها نیست و نظریه‌های آنها برآمده از بحثهای تاریخی حق‌های سیاسی و بشری نیست. موین استدلال می‌کند که حقوقدانان و وکیل‌مدافعان بین‌المللی از این واقعیت غافل هستند که تعریف آرمانگرایانۀ امروزی از حقوق بشر به صورت غیر منتظره‌ای‌ در دهۀ ۱۹۷۰ ظهور کرده است و همین غفلت و عدم درک منجر به دفاع تمام عیار این وکلا از تصور آرمانشهری از حقوق‌ بشر می‌شود. موین برای اثبات این ادعا آنچه‌ را که مورخان رویکرد ویگ به تاریخ حقوق بشر می‌نامند (روایتی تاریخی که راه تکاملی روشنی را به سوی پیشرفت آشکار می‌کند) رد می‌کند. این مقاله ادعاهای موین و خاستگاه رویکردهای ویگ به تاریخ را بررسی می‌کند. همچنین این موضوع را مطرح می‌کند که اگرچه این رویکردهای به تاریخ دارای لغزش هستند اما در واقع دارای قدرت مجاب‌کننده‌ای هستند که طرفداران حقوق بین‌الملل و حقوق بشر می‌توانند برای پیشبرد اهداف آرمان‌گرایانۀ مورد نظر موین از آن استفاده‌ کنند.

فردریش نیچه در تأملات نابهنگام خود دربارۀ تاریخ درباره این امر اندیشید که تاریخِ بیش از اندازه احتمالاً مفید نیست. وی خاطرنشان ساخت: «ما می‌خواهیم تا اندازه‌ای در خدمت تاریخ باشیم که تاریخ در خدمت زندگی است: زیرا امکان‌ دارد به مطالعۀ تاریخ تا اندازه‌ای اهمیت داده شود که زندگی از پیشرفت باز‌ماند و رو به تباهی‌گذارد…». انسانِ مدرن نیچه خود را در کشمکش مداوم با تاریخ می‌بیند. نیچه اینگونه توضیح می‌دهد:
«انسان… در برابر فشار ناخوشایند آنچه گذشته است، که هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شود، روحیه خود را تقویت می‌کند: فشار وی را به سراشیب هل می‌دهد، کمرش را خم می‌کند، تاریکی می‌گسترد و سد راهش می‌شود. باری نامرئی که به نظر می‌رسد گاهی می‌تواند از شر آن خلاص شود. انسان در معاشرت با همنوعانش بسیار شادمان از انکار‌کردن [آن بار نامرئی] است به‌ طوری که رشک آنها را برمی‌انگیزد».

گریز از غل‌وزنجیرِ نامرئیِ تاریخ برای انسان آن شادمانی‌ای را در پی‌دارد که تنها حیواناتی که در مزرعه می‌چرند تجربه‌کرده‌اند، توانایی «غرق‌شدن در آستانۀ اکنون و فراموشی تمامی گذشته»، و شناختن صورتی آرام، کاملاً لاقید و مسرور از شادی. نیچه خوانندۀ خود را به تردید می‌اندازد تا وی را متوجه این نکته کند که «امر تاریخی و غیرتاریخی به یک اندازه‌ برای سلامت یک فرد، یک ملت و یک فرهنگ لازم هستند» اگر انسان اجازه دهد که کل زندگی وی توسط تاریخ شکل ‌یابد، نمی‌تواند حقیقتاً زندگی‌کند.

چنانچه انسان در یک وضعیت نسیان دائمی زندگی‌کند آنگاه به دشواری انسان خواهد بود. به بیان تغزلی خاص خود نیچه‌:

درست است که تنها با اعمال محدودیت بر عامل غیر تاریخی از طریق اندیشه‌ورزی، تأمل، مقایسه، تمایز‌گذاری، نتیجه‌گیری و تنها در پرتو ظهور آن هالۀ فراگیرِ از تلالو روشن نور و تنها بواسطۀ توانایی به‌کارگیری گذشته برای غایات زندگی و توانایی گفتن گذشته‌ها گذشته است که انسان، انسان می‌شود. اما انسان با افراط در تاریخ از زیستن باز می‌ماند و بدون آن لفافۀ امر غیرتاریخی هرگز آغاز نخواهد‌کرد یا شجاعت آغاز نخواهد داشت.

تحلیل گذشته به تعریف اکنون کمک می‌کند. تاریخ مدام بدون محدودیت، اکنون را از ارزش تهی می‌کند. اکنون را نباید نتیجۀ محتوم پیشرفت تاریخ و نیز لحظه‌ای متکی به خود که گویی از سر زئوس زاییده شده و از تمامی آنچه که از گذشته آمده است در نظر گرفت.

در کتاب واپسین آرمان‌شهر: حقوق بشر در تاریخ، ساموئل موینِ تاریخدان از نیچه نقل قول نمی‌کند اما دلمشغولیِ نیچه در مورد توازنِ زندگی تاریخی و زندگی غیرتاریخی به موضوع موین ارتباط بسیاری دارد. مقصودِ موین یک دیدگاه تاریخی نیست. وی در عوض دربارۀ روایت خاصی از حقوق بشر که در لحظۀ تاریخی معینی با مجموعه ویژگی‌های خاصی ابداع شده، نوشته است. حقوق بشرِ موین صرفاً مجموعۀ آشنایی از آزادی‌های محتوم لیبرال یا اصول توسعۀافته‌تر یک نوع حمایت اجتماعی نیستند.

حقوق بشر موین در عوض متشکل از یک:
برنامۀ آرمان‌شهری است: برنامه‌ای که از استانداردهای سیاسی حمایت می‌کند و شور و شوقی عاطفی ایجاد می‌کند. این برنامه تصویر مکانی را ترسیم می‌کند که هنوز محقق نشده است. برنامۀ مذکور وعده می‌دهد که به مرزهای تسخیرنشدنی دولت رخنه‌کند و آرام آرام این مرزها را با مرجعیت حقوق بین‌الملل جایگزین‌کند. این برنامه پیشنهاد امکان یک زندگی بهتر به ستمدیدگان جهان را مایۀ فخر خود می‌داند، با دولت‌ها عهد می‌کند اینچنین کند اما هنگامی که دولت‌ها اساسی‌ترین هنجارها را نقض می‌کنند آنها را خطاب کرده و سرزنش می‌کند.

حقوق بشر موین همان حقوقی نیستند که در اعلامیه حقوق بشر و شهروند یا در اعلامیۀ جهانی حقوق بشر سال ۱۹۴۸ اعلام شدند. توجه‌ وی معطوف به حقوق بشری است که با دولت‌ـ ملت بخصوصی یا دیدگاه خاصی دربارۀ امور جهان پیوندی ندارد. در واقع توجه وی معطوف به حقوق بشر عفو بین‌الملل و دیگر سازمان‌های مردم‌نهادی است که بر نقض‌های حقوق بشری دولت‌ـ ملت‌ها نظارت می‌کنند. جنبش حقوق بشری‌ای که موین از آن نام می‌برد و ریشه‌های آن را تا دهۀ ۱۹۷۰ میلادی پی می‌گیرد، نتیجۀ قرن‌ها جستجو برای حقوق بشر نیست بلکه در عوض دیدگاهی اساساً جدید و آرمانگرایانه در این باره است که چگونه به بهترین وجه می‌توان کرامت انسانی را که خارج از «اضمحلال دیگر آرمان‌شهرهای پیشین -چه دولت‌محور و چه اینترناسیونالیست [بین‌الملل گرا]» – زاده شده، حفاظت کرد.

حقوق بشر به مثابه بخشی از فضایی که در آن «اینترناسیونالیسم بر محور حقوق فردی غلیان کرده… و به مثابه جایگزینی ناب در عصر خیانت ایدئولوژیک و اضمحلال سیاسی»، بدل به زبانی بومی شده است. حقوق بشر پاسخی بود آرمان‌شهری به «نظام‌های اعتقادی که راه آسان زندگی را وعده داده بودند اما انسان‌ها را به باتلاقی خونین هدایت کردند، یا وعدۀ رهایی‌ از امپراطوری و سرمایه را دادند اما ناگهان به جای امیدهای روشن، تراژدی‌های سیاهی به نظر رسیدند». پس از شکست ضد استعمارگری، کمونیسم و سوسیالیسم بین‌الملل برای حمایت از حقوق انسان، حقوق بشر معاصر ظهور کرد تا جای آنها را بگیرد.

موین در کتاب واپسین آرمان‌شهر، در پی اصلاح امری است که وی آن را به عنوان نقصی در تاریخ‌نگاری معاصر جنبش حقوق بشر مدرن می‌بیند. وی بیان می‌کند که:
مورخان معاصر رویکردی تجلیلی نسبت به ظهور و پیشرفت حقوق بشر اتخاذ کرده‌اند. رویکردی که شورمندی‌های اخیر را با سرگذشتهای دلگرم کننده همراه می‌کند و اساساً نمی‌داند که با کدامیک از دیدگاه‌های یونانیان و یا یهودیان، مسیحیان قرون میانه یا فیلسوفان مدرن اولیه، انقلابیون دموکراتیک یا طرفداران الغای برده‌داری، اینترناسیونالیستهای آمریکایی یا متفکرین آنارشیست می‌توان به توفیق و پیشرفت حقیقی دست‌ یافت؟

اگرچه عمر جنبش آرمان‌شهری مورد نظر موین بیش از چهار دهه نمی‌شود، وی متوجه شده است مورخان معاصر ناتوان از شناخت این امر هستند که جنبش معاصر حقوق بشر نتیجۀ گریزناپذیر پیشرفت در تاریخ غرب نبوده است. آنها:
نحوۀ مواجهه ایشان با سوژه‌ علیرغم بدیع بودنش، همانند مواجهه‌ایست که زمانی مورخان کلیسا با سوژۀ خود داشتند. این مورخان علت اساسی را همانند مورخان کلیسا که مذهب مسیح را همچون حقیقتی رهایی بخش می‌دیدند در نظر می‌گیرند؛ علتی که کشف شده است تا اینکه ساخته و پرداختۀ تاریخ باشد. اگر پدیده‌ای تاریخی بتواند ساخته شود تا رقیب حقوق بشر شود با این رقیب آنگونه رفتار می‌کنند که در تاریخ کلیسا برای مدتی طولانی با آئین یهود رفتار می‌شد؛

حقوق بشر الهام‌بخش‌ترین آرمان‌شهر‌گراییِ جمعی غربی‌ها تاکنون و در دهه‌های اخیر بوده است.

همانند یک جنبش ابتدایی مسیحی که صرفاً نسبت

به تقدیر حقیقی خود دچار سردرگمی است. این مورخان آنگونه که موین می‌گوید از میان تمامی منابع مربوط به حق‌های سیاسی و حق‌های بشری در طول تاریخ، روایتی را سرهم‌کرده‌اند که بنابر آن حقوق بشر کنونی تنها نتیجۀِ اجتناب‌ناپذیر و انکارناپذیر ِ دو هزار سال کشمکش و مبارزه است. موین توضیح می‌دهد که در بازگویی تاریخ حقوق بشر، رها‌کردنِ [شیوۀ روایت] تاریخ کلیسا به معنای برگزاری مراسم ختم کلیسا [و حقوق بشر] نیست. وی با علاقۀ راستین و احترام برای جنبش حقوق بشر معاصر می‌نویسد که در نظر وی «[حقوق بشر] الهام‌بخش‌ترین آرمان‌شهر‌گراییِ جمعی غربی‌ها تاکنون و در دهه‌های اخیر بوده است». مورخان تنها آن هنگام که تاریخ حقوق بشر معاصر از تاریخِ سراسر تمجید و تحسین مورد نظر موین منفک گردد می‌توانند «چشم‌انداز‌های امروز و آیندۀ حقوق بشر را دریابند».موین با توضیح خاستگاه حقیقیِ حقوق بشر امیدوار است که «به راستی دریابد چگونه و چه هنگام حقوق بشر به عنوان مجموعه‌ای از آرمان‌های گسترده و نیرومند برای جهانی بهتر و انسانی‌تر شکل‌گرفت؛ آرمان‌هایی که بیشتر از آنکه در جهان تأثیرگذار بوده باشد در قلمرو آرمان‌گرایی بسط یافته است». کتاب موین مورد توجه دانشجویان حقوق بین‌الملل قرارگرفته است. قاضی خوزه کابرانس، قاضی دادگاه عالی استیناف ایالات متحده اخیراً در کنفرانسی در دانشکدۀ حقوق دانشگاه دوک در نشست دوم، از این کتاب به نیکی یاد کرد. علاوه بر این قاضی کابرانس بر مبنای تجربۀ خود به عنوان یک وکیل و قاضی فدرال و و بنابر تأملات شخصی‌اش دربارۀ ارتباط میان حقوق بین‌الملل و حقوق بشر، کتاب موین را همچون ردیۀ روایت «ویگ» از تاریخ حقوق بشر توصیف می‌کند. واژۀ ویگ توسط مورخ کمبریج، هربرت باترفیلد در سال ۱۹۳۱ به کار رفت. وی این واژه را برای توصیف نوعی تاریخ ستایشگرایانه به کار برد که بوسیلۀ مورخان مشروطۀ انگلستان به کارگرفته‌ شد. تاریخ مذکور مانند تاریخی که موین تحت عنوان تاریخ «کلیسا» آن را توصیف می‌کند، لحظه‌ها و شخصیت‌های خاصی را برجسته می‌کند تا به این ترتیب وجود روند ثابتی را به سوی پیشرفت و آزادی اثبات کند.

کابرانس موین را از این جهت که تاریخ صادقانه‌تری از جنبش معاصر حقوق بشر روایت می‌کند ستایش‌کرده و معتقد است که چنین ارزیابیِ صادقانه‌ای می‌تواند به محققین حقوق بین‌الملل کمک‌ کند تا رابطۀ میان حقوق و حقوق بشر را بهتر دریابند. بعلاوه کتاب موین برای حقوقدانان بین‌الملل فعال و کنجکاو دربارۀ تاریخ‌ِ این رشته ارزش بسیاری دارد؛ این کتاب حاوی جستار موشکافانه‌ای دربارۀ شخصیت‌های مهم در این زمینه و ارتباط اغلب گسیختۀ میان حقوق بشر معاصر و تاریخ طویل حقوق بین‌الملل است. رد‌کردنِ روایت ویگ از تاریخ توسط موین به روشن‌شدن کشاکش بین حقوق و حقوق بشر کمک می‌کند و به دانشجویان تاریخ حقوق بشر و حقوق بین‌الملل خدمت علمی مهمی می‌کند. با این حال آیا وی خدمت مشابهی به طرفداران جنبشی که وی بسیار به آن افتخار می‌کند ارایه می‌دهد؟

بخش اول این معرفی رابطۀ میان حقوق و حقوق بشر را آنگونه که موین توصیف می‌کند کنکاش کرده و ادعاهای ماهوی موین را دربارۀ رابطۀ سنتی‌ گسسته‌شدۀ بین حقوق بشر و حقوق بین‌الملل برجسته می‌کند. این بخش به ارزیابی این استدلال موین می‌پردازد که اگرچه حقوقدانان بین‌الملل اخیراً نسبت به پیشبرد حقوق بشر تعهد نشان داده‌اند شاید برای پیشبرد اهداف این تصور آرمانی به خوبی مجهز نشده باشند. بخش دوم، مفهوم رویکردهای ویگی به تاریخ را بررسی کرده و این موضوع را مطرح می‌کند که اگرچه تاریخ ویگ منبع مورد توجه مورخان است، کمک شایانی به حقوقدانانی است که در زمینۀ حقوق بشر فعالیت می‌کنند. روایت‌های ویگی شامل قدرت مجاب‌کننده‌ای هستند که برای دیرپایی و موفقیت آرمان‌شهر مورد نظر موین ضرروی می‌باشند.

بخش اول
وسوسۀ نوشتنِ آن نوع از تاریخ که موین آن را مورد انتقاد قرار می‌دهد قابل درک است. ادبیات حق‌ها (حتی ادبیات حقوق بشر) به دهۀ ۱۹۷۰ باز نمی‌گردد؛ از زمان‌های دور نظریه‌پردازان سیاسی حق‌های انسان را مورد بحث قرار داده‌ و تلاش‌کرده‌اند تا معنای منزلت انسانی را تعریف‌کنند و دریابند که کدام نظام سیاسی می‌تواند به بهترین وجه از شهروندان و غیرشهروندان به شکل برابر حمایت‌کند. رواقیون، نظریه‌پردازانِ حقوق طبیعیِ قرون میانه و انقلابیون در آمریکا و فرانسه حق‌ها را مورد بحث قرار داده‌اند.

اگرچه «برای استعلایِ دولت و ملت این حق‌ها مورد توسل قرار نگرفتند بلکه در عوض حق‌هایی که در انقلاب‌های سیاسی مدرن مورد ارزیابی قرارگرفتند و از آنها جانبداری شد از آن پس در مرکز ساختار دولت و ملت قرارگرفتند». حقوق بشر از نظر موین باید چیزی بیشتر از حق‌های صرف در چارچوب دولت باشد. موین با استناد به ریشه‌های توتالیتاریسم اثر هانا آرنت، ارزش حقوق بشری را که در دسترس همۀ انسان‌ها نباشد و حقوقی را که تنها شامل کسانی که تابع یک دولت هستند می‌شود مورد سؤال قرار می‌دهد. موین توضیح می‌دهد که «مطالبۀ حق‌ بوسیلۀ خود حق‌ها هیچ معنایی ندارد… تفاوت اساسی و روشنی میان حق‌های پیش از ظهور حقوق بشر که پیش بینی می‌شد همه متعلق به یک جامعۀ سیاسی هستند و حقوق بشر نهایی وجود دارد».

موین تعریف خیلی خاصی از حقوق بشر ارایه و حدی را برای آن نوع آرمان‌گرایی که باید همراه با هرگونه گفتمان دربارۀ چنین حق‌هایی باشد تعیین می‌کند. اعلامیه‌های حقوق چه برای اهداف انقلابی مورد استفاده قرار گرفته باشند و چه برای کار فعالانۀ آزادی‌خواهان مدنی، هدف بیشتر کسانی که در طول تاریخ برای حق‌ها در تکاپو بوده‌اند این بوده است که حقوق انسان را در سیاق سیستم ملت-دولت افزایش دهند. در واقع «نتیجۀ اصلی موجود بودن حق‌ها در سیاست داخلی، موجود بودن این حقوق در محدودۀ اقتدار دولت و توانا‌کردن نهادهای مختلفی در درون آن بوده تا اقتدار خود را به رخ بکشند».

موین معتقد است که در سراسر تاریخ حقوق بشر، این حقوق که مبتنی بر ایجاد حق‌های مشروط بر حاکمیت دولت بود‌ه‌اند، در دست‌یابی به آرمان‌گرایی، آرمان‌گرایی‌ای که البته در ادبیات حقوق بشر در دهۀ ۱۹۷۰ میلای موجود بوده است، ناکام مانده‌اند.

دو برهۀ جدیدی که در آن‌ها ادبیات حقوق بشر ظهورکرد اما به مثابۀ شکلی از آرمان‌شهر کاملاً فعلیت نیافت به زمان جنگ دوم جهانی و پس از آن بر می‌گردد. اولین برهه در طول جنگ دوم جهانی رخ‌ داد هنگامی که ایالات متحده و متحدانش از ادبیات حقوق بشر استفاده‌کردند تا چشم‌اندازی از سیاست پس از جنگ را تقویت کنند. در آن هنگام چشم‌انداز مورد نظر برای تعیین سرنوشتِ مستعمرات پیشین، برای ظهور اشکال مختلفی از سوسیال‌دموکراسی و برای آزادی‌هایی که در اتحاد شوروی وجود نداشتند پیش‌بینی شده بود. اگرچه کاربرد عبارت «حقوق بشر» در طول آن دوره برای مورخانی که در طلب نوشتن تاریخ طولانی حقوق بشر بودند جذاب به نظر می‌رسید، کاربرد این عبارت به اندازه‌ای که موین می‌خواهد گسترش نیافت. موین توضیح می‌دهد که «حقوق بشر تبدیل به جایگزینی برای آن‌چیزی شد که همگان در سرتاسر جهان می‌خواستند: حق تعیین سرنوشت جمعی». همانطور که انتظارش می‌رفت برای مدافعان ضداستعمارگرایی، جنبش بزرگ دیگری که در آن ادبیات حقوق بشر به کار می‌رفت، تعیین سرنوشت هدف اصلیِ گفتمان حقوق بشر بود. ادعاهای حاکمیت پسا استعماری ِضد استعمارگرایان، ادعای حاکمیتِ دولت بود و لذا همان حقوقی مطالبه می‌شد که در چارچوب دولت معنا می‌شدند.

کتاب واپسین آرمان‌شهر، بیشتر روایتگر رویکردهایی به حقوق بشر است که این حقوق را به مثابه حقوق سیاسی تعریف کرده و تلاش می‌کنند دادرسی منصفانه، منزلت و فرصت برای مردان و زنان فراهم کنند، زنان و مردانی که در داخل کشورهای نوپا و جهان پسا استعماری زندگی می‌کنند. پیش از دهۀ ۱۹۷۰ میلادی، اشاره به حقوق بشر شاید یک شکوفایی رتوریک پنداشته می‌شد که دسیسه‌های سیاسی قدرت‌های جهانی را قابل قبول می‌نمود. با این حال در دهۀ ۱۹۷۰ میلادی تغییری حاصل شد. دل مشغولیِ اساسی موین این است که چرا به ناگهان حقوق بشر تبدیل به چیزی بیش از صرف لفاظی سیاسی می‌شود:

حقوق بشر به مثابه آرمان‌شهریِ حداقلی و بی‌پرواکه می‌تواند از آب و هوای سخت (شرایط روزگار) جان سالم به در برد ظاهر شد. این زمان، سال‌های «کابوس» و «فروپاشی روانی» به ویژه‌ پس از شوک نفت و رکود جهانی

توسعه‌ی حقوق بشر در دهۀ هفتاد بیش از آنکه نتیجه طرح و برنامۀ قبلی باشد، نتیجۀ اتفاقاتی بود که رویکرد تازه‌ای را به حق‌ها ایجاد کرد.

اقتصاد در سال ۱۹۷۳ بود. اما زمستان نارضایتی که غرب را فراگرفت در نتیجۀ بی‌اعتمادی به طرح‌های حداکثری برای دگرگونی به خصوص انقلاب‌ها و نیز هر نوع تلاش برنامه‌ریزی‌شده بود. مسألۀ مهم این است که چرا حقوق بشر که تا قبل از دهۀ ۱۹۴۰ میلادی ‌ و یا در جنبش جوانان در دهه‌های پنجاه و شصت میلادی مورد توجه قرار نگرفت، در دهۀ هفتاد میلادی در مرکزیت آرمان‌گرایی جهانی قرار گرفت. مردمان بسیاری برای اولین بار ادبیات حقوق بشر را برای بیان و عمل بر مبنای امیدهای‌شان به جهانی بهتر به کار بردند. حقوق بشر در رقابت و مقایسه با طرح‌های دیگر مورد توجه قرار گرفت. حقوق بشر یک واقع‌گرایی و خواست امر ممکن بود. بنابراین حقوق بشر خمیر‌مایۀ اصلی رویاها نبود. این حق‌ها پاسخی جدی به ناکامی طرح‌های آرمان‌شهری پیشین بودند. چنین طر‌ح‌هایی شامل تلاش برای حمایت از حقوق انسان بوسیلۀ سازمان مللِ نوپا و سازمان‌های مردم‌نهادِ گوناگونی بودکه از حق‌های مختلف در مقوله‌هایی مانند مذهب و جنسیت، و در سطح محلی، ملی و بین‌المللی حمایت می‌کردند. موین سازمان‌های شناخته‌ شده‌ای را مانند اتحادیۀ آزادی‌های مدنی آمریکایی و جامعۀ بین‌المللی حقوق انسان برجسته می‌کند. مطابق آنچه وی می‌گوید چنین تلاش‌های اولیه‌ای در جلب توجه‌ کافی یا حمایت از دستیابی به تأثیری جدی بر حقوق بشر، یا کسب حمایت حاکمیت‌های ملی ناکام ماندند. توسعۀ حقوق بشر در دهۀ هفتاد بیش از آنکه نتیجه طرح و برنامۀ قبلی باشد، نتیجۀ اتفاقاتی بود که رویکرد تازه‌ای را به حق‌ها ایجاد کرد. ظهور دگراندیشی در دورۀ پس از استالین در بلوک شرق با محبوبیت رو به رشد سازمان عفو بین‌الملل همزمان شد؛ سازمانی که وقف «نجات فرد در جهان» از طریق جمع‌آوری اطلاعات دربارۀ نقض حقوق بشر در سراسر جهان همراه با برانگیختن یک یک شهروندان به صورت فعالانه برای حمایت از حقوق بشر شد. در این اثنا آنطور که موین می‌گوید به دنبال قتل سالوادور آلنده رئیس جمهور شیلی و ظهور دیکتاتوری‌های گوناگون در سرتاسر آمریکای لاتین، این باور که «سوسیالیسم با چهرۀ انسانی» می‌تواند از حقوق بشر حمایت‌کند منسوخ شد. افول همزمان دیدگاه‌های آرمان‌شهری مانند سوسیالیسم و ظهور رویکرد‌های عملی عفو بین‌الملل و همچنین «تقنین حقوق بشر» در کنفرانس امنیت و همکاری در اروپای هلسینکی و استفاده از حقوق بشر به عنوان بخشی از ادبیات سیاسی آمریکا توسط جیمی کارتر در سال ۱۹۷۷ هم موثر بودند. نهایتاً موین دهۀ هفتاد میلادی را به مثابه نقطۀ عطفی می‌بیند که طی آن حقوق بشر فراملی تفاوتی تاریخی ایجاد می‌کند: «بقای این حق‌ها در رقابت با دیگر ایدئولوژی‌ها، به عنوان یک ایدئولوژی محرک در جنجال و هیاهو‌های جنبش‌های اجتماعی دهۀ هفتاد میلادی» به مثابه دیدگاه‌ آرمان‌شهری نوینی که متعاقب شعارهای گذشته زاده شدند.

این آرمان‌شهرگرایی نه تنها در مدیریت کارتر و عفو بین‌الملل بروز کرد بلکه در مطالعۀ حقوق بین‌الملل جنبۀ مرکزی پیدا کرد. موین در فصلی که به رابطۀ میان حقوق بشر و حقوق بین‌الملل اختصاص دارد با نقل قولی از پل کان پروفسور حقوق دانشگاه ییل شروع می‌کند. کان می‌نویسد «در آغاز قرن جدید، حقوق بین‌الملل حداقل برای بسیاری از نظریه‌پردازان و فعالین، دوباره فهم شده است. دیگر حقوق ملل وجود ندارد، قانون حقوق بشر است». این ادعا برای موین نه صرفاً به خاطر پیامد آن برای حقوق بین‌الملل و روابط بین‌الملل، بلکه به این خاطر که حقوق بشر برای حقوقدانان بین‌الملل نیز حاکی از یک جهش شگفت‌انگیز است بسیار حائز اهمیت می‌باشد.

گویی حقوقدانان بین‌الملل آگاه نیستند که اخیراً حقوق بشر به دلشمغولی اصلی آنها تبدیل شده است. این عدم آگاهی باعث می‌شود که حقوقدانان بین‌الملل برای انجام مسئولیت‌های آرمان‌گرایانه و جدید خود آمادگی نداشته باشند. حقوق‌دانان و انجمن‌های حقوقی در سراسر کتاب موین حضور دارند.

حقوقدانان در بسیاری از موارد نیروهای هدایت‌کنندۀ حامیِ برخی از صورت‌بندی‌های اصلی حقوق بشر در طول دورۀ پس از جنگ بودند. در خلال جنگ دوم جهانی، حقوقدانان در طرح ادبیاتی برای حقوق بشر به خصوص در پاسخ به وعده‌های جنگِ فرانکلین روزولت و چهار آزادی وی مؤثر بودند. انستیتوی حقوق آمریکا و هرش لوترپاخت حقوقدان بین‌الملل هر دو پیشنهاد پیش‌نویس منشور بین‌المللی حقوق را در دهۀ ۱۹۴۰ مطرح‌کردند. متن اعلامیۀ جهانی حقوق بشر در سال ۱۹۴۸ «به لحاظ نظری وعدۀ حرکت متعاقب به سمت قانونی‌کردن داد» اما سیاست‌های سازمان ملل و جنگ سرد مانع از تحقق وعدۀ مذکور شدند. در موارد دیگر اما حقوقدانانی در برابر این رشد جهان‌گرایی ایستادگی می‌کردند.

موین برای نمونه از فرانک هولمان نام می‌برد. هولمان به عنوان رئیس کانون وکلای آمریکا، به جهان‌گرایی فزایندۀ آمریکا حمله‌کرد تا قدرت معاهدات و توافقات اجرایی محدود شود. هولمان برای اصلاحیۀ بریکر که توسط سناتور ایالت اوهایو جان بریکر حمایت می‌شد تلاش می‌کرد. بر اساس اصلاحیۀ مذکور کنگرۀ آمریکا از ورود به هر معاهده‌ای که با قانون اساسی تعارض داشت منع می‌شد. حقوقدانان در بحث موین دربارۀ اینکه چگونه مستعمرات پیشین و قبل و بعد از کسب استقلال نظام‌های حقوقی ایجاد کردند و حقوق شهروندان را تعریف کردند نیز بازیگران قابل توجهی هستند. فعالان حقوق بشر از حقوق بریتانیا و فرانسه بهره‌مند شدند که حداقل حق‌های قانونی صوری برای شهروندان [مستعمرات] پیش‌بینی کرده بودند؛ با اذعان به «تفاوت سلسله‌مراتبی میان قانونی که در کشور استعما‌ر‌کننده حاکم است و قانونی که در مستعمره حاکم می‌باشد». به محض اینکه مستعمرات سابق بریتانیا اعلام استقلال کردند متفکران حقوقی مانند ای. وی. دیسی و ایور جنینگز درباره ضرورت اعلامیۀ حقوق استدلال کردند. (به نظر می‌رسد که این دو نفر معتقد بودند که یک «جامعۀ متمدن سالم» نیازی به اعلامیه ی حقوق ندارد. جنینگز به مفید‌بودن چنین سندی اذعان داشت تنها به این خاطر که کسی نمی‌تواند «تضمین‌کند که مستعمرات لزوماً آن نوع بینشی را کسب خواهند‌کرد که ما را قادر می‌سازد تا بر اساس غریزه در برابر مداخله در آزادی‌های بنیادین واکنش نشان‌ دهیم).

با این حال کار این حقوقدانان بین‌الملل شبیه به حمایت آرمانگرایانۀ طرفداران اخیر حقوق بشر نبود. حقوقدانانی که دیدگاه‌های حقوق بشری را از جنگ دوم تا دهۀ ۱۹۷۰ به بحث گذاشتند و دربارۀ آن نوشتند، وارثان سنت‌ قدیمی‌تری از حقوق ‌بین‌الملل بودند؛ سنتی که به صورتی استوار در آثار هوگو گروسیوس ریشه داشت تا در آثار یورگن هابرماس. موین شرح می‌دهد که «حقوقدانان بین‌الملل در اواسط قرن نوزدهم خودشان را به عنوان صنفی جدید سازماندهی کردند و هدف خود را مهار قدرت از طریق قوانین قرار دادند». قدرتی که این حقوقدانان در پی کنترل آن بودند قدرت سنتیِ روابط جهانی بود، قدرتی که توسط دولت یعنی واحد اصلی سیاست از زمان امضای معاهدۀ وستفالی به سال ۱۶۴۸، به کار می‌رفت. در جهانی که سران حاکم دولت به نظر خواهان قدرت بدون مرز بودند، قدرتی که تنها با قدرت دیگر حاکمیت‌ها کنترل ‌شود، حقوقدانان بین‌الملل می‌خواستند کنترل مورد نظر را بوسیلۀ تاسیس قواعد صریح اعمال کنند؛ قواعدی که نظام بین‌المللی دولت را مقید‌کند.

موین می‌گوید که «صورت‌بندی روابط واقعی بین‌دولت‌ها اهمیت داشت زیرا صورتبندی فی‌نفسه (ایجاد قواعدی که تحت نظارت عده‌ای از حقوقدانان خیرخواه و مترقی باشد) انسانیت بیشتری را در روابط جهانی به ارمغان می‌آورد». ایشان امیدی به ایجاد انقلاب در نظام بین‌المللی دولت از طریق قوانین جدید نداشتند؛ در عوض آنها معتقد بودند که «قوانین بین‌المللی که از طریق معاهدات و عرف حاصل می‌شوند به ناچار حاکمیت‌ها را از مشاجرۀ بی‌ثمر دور کرده و به سمت همبستگی متوازن سوق می‌دهند». چنین حقوقدانانی که دلبستۀ نظام دولت به این طریق بودند پس از جنگ دوم از دو جهت مورد حمله قرار گرفتند؛ از یکسو متهم شدند که فاقد صلاحیت کافی برای بهبود جهانی که به ارث برد‌ه‌اند هستند و از سوی دیگر کار ایشان به نظر «مانع دیگر رویاهای اخلاقی بهتر» دربارۀ بهبود جهان شد.

چگونگی تبدیل حقوقدانان بین‌الملل از دلبستگان نظام بین‌المللی دولت به منادیان عصری نو در حقوق بشر، موضوع جذاب‌ترین فصل کتاب است. موین داستان حقوقدانانی را روایت می‌کند که می‌ترسیدند «حقوق بشر چیزی بیشتر از وعده‌های پوشالی در دورۀ پس از جنگ نباشند» و نیز حقوقدانانی که تشخیص داده بودند که طی دورۀ استعمارستیزی حقوق بشر در بهترین حالت با

اگر حقوقدانان بین‌الملل خواستار آن بودند که حق‌های فردی را قانونگذاری کنند در زمان جنگ چنین بود و نه بعد از جنگ. پس از جنگ روشن بود که اصول اساسی توسط منشور به جای اینکه ترقی ‌یابند به حاشیه رانده خواهند شد.

ایدۀ تعیین سرنوشت هم‌صدا خواهد شد. حقوقدانان بین‌المللی متعاقب ناکامی ۱۹۴۸ و دوره ضداستعمارگرایی برای طرح‌انداختن رویکرد تازه‌ای به حقوق بشر، موضع سنتی خود را مورد ارزیابی مجدد قرار دادند. ماهیت این ارزیابی اندکی ناشفاف به نظر می‌رسید.

به نظر موین حقوقدانان بین‌الملل هدف پیشبرد حقوق بشر را پذیرفتند چرا که ادبیات جدید حق‌ها در دیگر عرصه‌ها اعتبار بسیاری کسب کرده بود. پاسخ ایشان بیشتر ارتجاعی بود تا پاسخی متهورانه؛ پاسخی به فوریت حقوق بشر آنگونه که در جنبش‌های مختلف اجتماعی دهۀ ۱۹۷۰ میلادی ظاهر شدند. بعد از جنگ شخصیت‌های مختلفی ارتباط قوانین و قواعد را با جهانی که گویی مقدر شده بود همواره درگیر اشوب جنگ باشد مدنظر قرار دادند، حقوقدانان در پی این بودند که حقوق بین‌الملل را به عنوان مرجعی سرزنده هم برای آرامش سیاسی جهان پس از جنگ و هم برای تضمین عدم تکرار جنگ جهانی شکل دهند. با این حال، موین حقوقدانان را در آن برهۀ زمانی نسبت به حقوقدانان زمان جنگ دارای خلاقیت کمتری می‌داند. وی شرح می‌دهد که «اگر حقوقدانان بین‌الملل خواستار آن بودند که حق‌های فردی را قانونگذاری کنند در زمان جنگ چنین بود و نه بعد از جنگ. پس از جنگ روشن بود که اصول اساسی توسط منشور به جای اینکه ترقی ‌یابند به حاشیه رانده خواهند شد». موین از فقدان خلاقیت حقوقدانان بین‌الملل در جهان پس از جنگ اظهار تأسف می‌کند. به نظر می‌رسد بخشی از علت این فقدان خلاقیت به این باز می‌گردد که اسنادی مانند اعلامیۀ جهانی حقوق بشر به اعتقاد لوترپاخت خطرناک بودند چرا که فایده‌ای در بر نداشتند. حقوقدانان دیگری مانند یوزف کونتز ناتوانی در خلاق‌بودن را ناشی از نیاز به حقوقدانان بین‌المللی می‌دانست که دقت نظر در حوزۀ کاری خود را به خاطر رویکردهای آرمانگرایانه به حقوق کنار نمی‌گذاشتند.

موین از کونتز نقل می‌کند که «می‌خواهم احساس واقعی خود را نسبت به حقوق بشر برای شما بیان‌کنم… ما باید محققانه یعنی به صورت عینی و انتقادی با موضوع مواجه شویم. کلمات زیبا به تنهایی قادر به حل مسائل دشوار نیستند». کونتز در ادامه با ارجاع به لوترپاخت می‌گوید: «پیشنهاد بعضی‌ها در مورد اینکه افراد را تابع و موضوع مستقیم حقوق بین‌الملل قرار دهیم و حق شکایت علیه دولت متبوع‌شان در یک دادگاه خاص بین‌المللی به ایشان اعطاکنیم، امری است که چه به دلایل نظری و چه به دلایل عملی بختی برای فعلیت‌یافتن نخواهد یافت».

موین به ادعاهایی که حتی از طرف حقوقدانان بین‌المللی مطرح می‌شود مبنی بر اینکه حقوق بین‌الملل به تدریج درک تازه‌ای نسبت به حقوق بشر پیدا کرده‌، مشکوک است. وی دیدگاه تئودور مرون را رد می‌کند که: حقوق بشر در حال طی یک مرحلۀ تکامل مداوم در یک فرآیند روبه رشد است… ارکان عمل دولت و اجماع حقوقدانان، هنجارهای عرفی تازۀ حقوق بشری را تشکیل می‌دهند. این فرآیند مدوام که به نظر می‌رسد در آن اجماع حقوقدانان اعتبار بیشتری نسبت به عمل دولت دارد جالب تر از یک تصویر راکد از حقوق بشر است… به مرور زمان حق‌های بیشتری اضافه خواهند شد.

ادعاهای تکامل تدریجی حقوق بشر برای موین ناتوان از توضیح این امر است که چطور حقوق بشر در مرکز توجه حقوقدانان بین‌الملل قرار گرفت. تنها تکاملی که موین به آن اذعان می‌کند «نوعی مدل پایان ناگهانی است که در آن تغییر در لحظات پیش‌بینی‌نشده رخ می‌دهد؛ مدلی که با نظریه‌های معمول رایج پیشرفت در حقوق تناسب ندارد». به لحاظ نظری نظام دولت، حاکم باقی‌ ماند؛ در عمل دولت‌ها مایل نبودند که از قدرت خود صرف نظرکنند. برتری نظام دولت در دوران جنگ سرد و تنش‌های ناشی از آن و کشکمش‌های میان دولت‌های لیبرال و کمونیست تشدید شد. موین البته در نهایت قهرمانانی را در داستان حقوق‌دانان بین‌الملل پیدا می‌کند که می‌خواستند حقوق بشر در ارتباط با حقوق بین‌الملل باشد.

حقوقدان پاراگوئه‌ای اگون شلب که تا قبل از بازنشستگی از دانشکده حقوق دانشگاه ییل در بخش حقوق بشر سازمان ملل خدمت کرده بود، در دهۀ ۱۹۶۰ میلادی در پی آن بود که توجه به اعلامیۀ جهانی حقوق بشر را دوباره زنده‌کند و استدلال لوترپاخت را که بر اساس آن الزام قانونی برای حمایت از حق‌های فردی صرفاً یک خیال واهی نیست احیاءکند. موین مرگ لویی هنکین را مرگ «پدر قانون حقوق بشر» می‌نامد و از آن به عنوان نمونه‌ای برای درک اینکه چطور حقوق بشر در مرکز توجه حقوق بین‌الملل قرار گرفت استفاده می‌کند.

موین نحوه تمرکز هنکین بر حقوق بشر را در دو مقطع متفاوت زمانی به تصویر می‌کشد. هنکین به عنوان عضوی از کمیتۀ یهودیان آمریکا در دهۀ ۱۹۶۰ و هنکین استاد درس حقوق بشر بین الملل در دانشکدۀ حقوق دانشگاه کلمبیا. هنکین درکی از حقوق بشر را بسط داد که بیان می‌داشت حقوق بشر ریشه‌های عمیقی در ملتی همچون ایالات متحده دارد استدلال او این بود که حقوق بشر از حق‌های سیاسی و مدنی در عرصۀ داخلی حمایت می‌کند و به مفهوم مفلسفی حاکمیت دولت حمله‌ور می‌شود. هنکین «اهمیت تغییر کوتاه مدت ایدئولوژیک مراجع بین‌المللی – به ویژه نمونه‌های آرمان‌شهری- را در نظر نگرفت؛ تغییری که موجب موفقیت حقوق بشر شده بود. حقوقدانان بین‌الملل موردنظر موین از ریشه‌های فکری رابطۀ نوپای میان حقوق بشر و حقوق بین‌الملل ناآگاه به نظر می‌رسند. ایشان مانند بسیاری دیگر از مواردی که موین آنها اشاره می‌کند در دهۀ ۱۹۷۰ خود را در جهان تازه‌ای می‌یابند که خط سیر فکری حقوق بشر از تمرکز بر روی دولت به تمرکز بر روی فرد به شکل قابل توجهی تغییر می‌یابد. گرچه علت این تغییر همچنان در پس این برداشت کلی که نیاز به دیدگاه آرمان‌شهری تازه‌ای وجود داشت مبهم باقی می‌ماند.

اگر چه حقوقدانان بین‌الملل حقوق بشر را به عنوان هدف خود قرار دادند، موین نگرانی خود دربارۀ اینکه آیا این حقوقدانان بهترین حاملان مشعل جنبش آرمانگرایی مذکور بوده‌اند یا خیر توضیح می‌دهد. «جنبش حقوق بشر برای قدردانی از مقبولیت تازه‌ای که حقوق بین‌الملل به هنجارهای انتزاعی بخشید، این حقوق را به ابزار والایی برای بهبود اخلاقی و در واقع چارچوبی برای پیگیری اهداف آرمانگرایانه تبدیل کرد». با این حال گرچه حقوق بین‌الملل در تصور طرفداران حقوق بشر، اهرم قدرتمندی فراهم کرده‌ است فی‌نفسه به خاطر «مسیر پر فراز و نشیب‌اش به سوی حقوق بشر» به نیروی جنبش‌های اجتماعی برای کشف این حقوق متکی بود. از این رو «دینِ حقوقدانان بین‌الملل به جنبش‌های اجتماعی بخصوص به این معنا است که ایشان در فقدان نیروهای مذکور، در پیشبرد یک برنامۀ آرمان‌گرایانه طی سال‌های آتی با موانع جدی روبرو خواهند شد». حقوقدانان بین‌الملل به عنوان وارثان دیدگاهی آرمان‌گرایانه که در ایجاد آن نقش مؤثری نداشته‌اند، به نظر اگر به مسائلی که در رشتۀ خود در طی قرون مقید نباشند به عرف‌ها و رویه‌های آن بسیار مقید هستند. حقوقدانان بین‌الملل مورد نظر موین اگر چه به طور بالقوه اهرم حقوق بشر هستند، از نیروی اتفاقی و مشروطی که اجازۀ بهره‌برداری از جنبش‌های اجتماعی دهۀ هفتاد میلادی را به آنها داد آگاه نبوده و فاقد توان کافی برای حفظ و حراست حقوق بشر مدرن می‌باشند.

موین در بخش آخر کتاب تصریح می‌کند که حقوق بشر بر اساس ترکیب «بحران دولت- ملت» و همینطور «اضمحلال شق‌های دیگر جهان‌وطنی»، چه کمونیست، چه سوسیالیست و چه استعمارگرایانه، بین‌المللی شده است. پس از دورۀ کوتاهی که در آن ادبیات حقوق بشری در سخنرانی‌های جیمی کارتر ظاهر شد، «پارتیزان‌های ایدۀ حقوق بشر لاجرم با نیاز به دستورکار سیاسی و چشم‌اندازی دارای برنامه مواجهه شدند-عیناً مواردی که غیاب آنها در وهلۀ اول تحقق آرمان‌شهر این حق‌ها را مقطعی و به دور از واقعیت جلوه می‌داد». به این ترتیب گرچه حقوق بشر در خلا باقی‌مانده از آرمان‌شهرهای ورشکسته به عنوان رویکرد ناب و جدید آرمان‌گرایانه به جهان آغاز شد، اما این حقوق برای حفظ ارتباط‌شان [باواقعیت امر] لاجرم به نظام دولت مرتبط شدند.

به نظر موین درونمایه حقوق بشر مدرن «ضد سیاست» است. به نظر می‌رسد واژۀ مذکور متضمن این است که این حقوق آلوده به واقع‌گرایی رایج در نظام دولت-ملت وستفالیایی نشده‌اند. حقوق بشر مدرن کاملاً خارج از مفهوم حدود دقیق و صریح است و بخشی از جنبشی است که بدون توجه به [مسألۀ] تابعیت دولت یا مقتضیات دولت-ملت از حق‌ها دفاع می‌کنند. هرچند طرفداران حقوق بشر به منظور بقاء و مطرح‌کردن برنامه‌ای برای جهانیان که صرفاً شامل ایده‌آل‌های ارجمند نباشد، در چارچوب نظام دولت-ملت فعالیت می‌کنند تا از این حقوق دفاع‌کنند. موین، از این چرخش سیاسی اظهار تاسف می‌کند چراکه حقوق بشر در ابتدا وسیله‌ای برای تأمین «قدرت برای بی‌قدرتان و ضعفا» بود امار فته رفته به راهی برای تأمین «قدرت برای قدرتمندان» تبدیل شده است. حقوق بشر به جای اینکه جایگزین سیاست شود تبدیل به ابزاری دیگری در جعبه ابزار دولت‌ها شده است تا بوسیلۀ آن اهداف کاملاً سیاسی خود را پیش ببرند. رتوریک حقوق بشر نیرومند و آرمانگرایانه است اما هنگامی که با سیاست ترکیب می‌شود طنین خود را از دست می‌دهد. موین به منظور یادآوری حقوق بین‌الملل بشر نوپا به مخاطبان در عوض اینکه از نظریه‌ای ویگ حمایت‌کند که در آن حقوق بشر توسعۀ گریزناپذیر است، امید دارد که به طرفداران حقوق بشر نسبت به آسیب‌پذیری آرمان ایشان و شرایط کاملاً محتملی که آرمان مذکور ناشی از آن است هشدار دهد.موین با شور یک معتقد واقعی می‌نویسد؛ نقدی تند بر تاریخ ویگ. وی خواهان آن است که روایتی بعید را که مطابق آن طرفداران حقوق بشر مدرن وارثان خردمند یک سنت دیرپای از گفتمان حق‌ها هستند قربانی‌کند تا هم حقیقت را درباۀ تاریخ جنبشی که مورد احترام وی است بگوید و هم توجه طرفداران این حقوق را به این امر جلب کندکه شاید حقوق بشر مدرن از بلندای آرمانخواهانه‌ ایشان فروغلتد.

موین به منظور یادآوری حقوق بین‌الملل بشر نوپا به مخاطبان در عوض اینکه از نظریۀ ویگ حمایت‌ کند که در آن حقوق بشر توسعۀ گریزناپذیر است، امید دارد که به طرفداران حقوق بشر نسبت به آسیب‌پذیری آرمان ایشان و شرایط کاملاً محتملی که آرمان مذکور ناشی از آن است هشدار دهد.

حقوقدانان بین‌الملل که میان تاریخ تلمودی و دولت‌محور رشته‌شان و آرمان‌گرایی حقوق بشر بین‌الملل گرفتار شده‌اند برای موین نمونۀ بارزی هستند از اینکه چطور اهداف حقوق بشر ممکن است بر اساس روش‌هایی که به دست آمده‌اند قربانی شوند. با این حال شاید جای تعجب داشته باشد که گسستن حقوق بشر مدرن از حقوق بشر تاریخی در واقع آرمان‌شهری که موین به آن می‌بالد را نجات خواهد داد؛ تعجب از آنجا ناشی می‌شود که آیا پذیرش درکی مبتنب بر رویکرد ویگ از حقوق بشر واقعاً می‌تواند طرفداران این حقوق- چه فعالان و چه حقوقدانان- را یاری‌کند تا بهتر به آرمان خویش خدمت‌کنند؟ به عبارت دیگر، حتی اگر روایت ویگ روایت مناسبی نباشد آیا حمایت شایسته‌ای از این حقوق نیست؟

بخش دوم
کتاب تفسیر ویگ از تاریخ اثر هربرت باترفیلد نقد بی‌رحمانۀ مورخانی است که به دنبال شرکت در جنگی هستند که توسط سو‌ژه‌هاشان برپا شده است. این مورخان از یکی از شخصیت‌های تاریخی مانند فیلیپ دوم پادشاه اسپانیا، الیزابت اول ملکۀ انگلستان یا سیاستمدارانی مانند ویلیام پیت جوان و چالز جیمز فاکس طرفداری کرده و در واقع در روایت تاریخی خود جهت‌گیری داشته‌اند. باترفیلد این این ایده را رد می‌کندکه مورخ می‌تواند به مثابه «انقام‌گیرنده… ایستاده همچون یک قاضی میان طرفین و رقبا و آرمان‌های نسل گذشته» رفتار‌کند. باترفیلد انتقاد می‌کند که مورخ بریتانیای برای ایفای نقش انتقام‌گیرنده «خود را با تقسیم جهان به دوستان و دشمنان پیشرفت سرگرم می‌کند». در چنین روایتی که سلسله‌ای از رخدادها در پیدایش هر آنچه که مورخ می‌پسندد (یک ایدۀ سیاسی، یک شخصیت تاریخی، یا یک رخداد) دخیل هستند، قطعاً مورخ دارای نقش نیرومندی است؛ او می‌تواند گذشته را شکل دهد تا مقاصد کنونی‌اش را پی بگیرد. «اگرچه کنار هم قراردادن بلافصل گذشته و حال، همۀ چیز را سهل می‌سازد و برخی استنتاجات نادرست ارایه می‌کند. ضمن اینکه منجر به ساده‌سازی رابطۀ میان رخداد‌ها و سوءتفاهم کامل در مورد رابطۀ گذشته و حال می‌شود.» مورخ ویگ در پرتو استدلال و بلاغت بسیار صحت و دقت را از دست می‌دهد.

اگر چه ممکن است تفسیرهای ویگ مطرود مورخان ورزیده باشند با این حال شیوه‌های قانع‌کننده‌ای از درک تاریخ رابخصوص برای آن کسانی عرضه می‌کنند که برخلاف مورخان، به جای نقش یک منتقد نچسب نقش شرکت‌کنندۀ فعال سیاسی را برعهده می‌گیرند. شاید روایت نادرست از یک مورخ ویگ توجیهاتی برای نقش‌آفرینان سیاسی فراهم‌کند که به دنبال پیشبرد اهداف استراتژیک هستند؛ اگر اهداف مورد نظر به مثابه نتیجۀ محتوم توسعۀ تاریخی فهمیده شوند آنگاه یک خط‌مشی خاص به صورت متقاعد‌کننده‌ای قابل دفاع است. با توجه به نگرانی موین که حقوقدانان بین‌الملل شاید فاقد نیرو و ابزار [لازم] برای پیشبرد رویکردی به حقوق بشر شوند که در دهۀ ۷۰ میلادی به آنها محول‌ شد، این سؤال ارزش پرسیدن داشته باشد که آیا راه حل وی برای مسأله (روشن‌ساختن این مطلب که حقوق بشر معاصر منتج از روایتی ویگی نیست)، برای حمایت از حقوق بشربیشتر از آنکه مفید باشد زیانبار نیست؟

بدون انکار مسئولیت موین به عنوان یک مورخ برای اصلاح نادرستی‌های روایت ویگی، مسأله هنوز پابرجاست: آیا تاریخ ویگی را می‌توان کمک کوچکی به حقوقدانان بین‌الملل برای حمایت از حقوق بشر درنظر گرفت به این صورت که یک جنبش انقلابی را به جنبشی سازگار با تاریخ حقوق بشر تبدیل‌کنند؟ باترفیلددر برابر مورخان ویگ، مورخ واقعی را تعریف می‌کند: «وی در تلاش است تا گذشته را به خاطر گذشته درک‌کند؛ و اگرچه این امر حقیقت دارد که وی هرگز نمی‌تواند از زمانه‌ای که در آن زندگی می‌کند خود را جدا‌کند، با این حال مسلم است که آگاهی وی از هدف‌اش بسیار متفاوت‌تر از آگاهی مورخ ویگ است». برخلاف مورخ ویگ که «هدف خود را مطالعۀ گذشته به خاطر اکنون» می‌داند، مورخِ مورد نظر باترفیلد صرفاً با قرارگرفتن در متن لحظۀ تاریخی مشخصی، آن لحظه‌ را روایت می‌کند. مورخ هرگونه حس نفرت یا شادی را دربارۀ یک ایده یا شخصیت تاریخی سرکوب کرده و با بی‌غرض‌ترین و اساسی‌ترین شکل کنجکاوی یعنی خواست فهم گذشته جایگزین می‌کند. یک مورخ با بی‌غرضی و اجتناب از قضاوت، نیازی به اغراق در دستاوردهای شخصیت‌های تاریخی یا رفع و رجوع معایب ایشان ندارد. البته مورخ گاهی به عیب‌پوشی می‌پردازد. باترفیلد خاطرنشان می‌کند که مورخ «همواره اشتباهات را می‌بخشد؛ به صرف این که متوجه می‌شود که چرا این اشتباهات رخ داده‌اند». به عبارت دیگر مورخان با تعمق و غور در زندگی‌ سوژها آنهایی را انتخاب می‌کنند که توجهشان را جلب می‌کند. آنچه مورخان کشف می‌کنند به بدنامی یا خوشنامی آن سوژه‌ها در چشم مخاطبان می‌انجامد. هدف مورخ حقیقی تا حد امکان حفظ بی‌طرفی است. باترفیلد می‌پذیرد که نمی‌توان اکنون را با یک تفسیر تبیین‌کرد و اینکه «فرآیند دگرگونی که اکنون را پدید می‌آورد به همان اندازه مطول و پیچیده است که آثار تحقیقی تاریخی.

chk_captchazx

آثاری که به هم‌گره خورده‌اند و از اول تا آخر به مثابه یک کل به نظر می‌رسند». مورخ حقیقی پیچیدگی فوق‌العادۀ گذشته را می‌پذیرد و تلاشی برای ساده‌سازی آن نمی‌کند. باترفیلد توضیح می‌دهد که «مغالطۀ مورخ ویگی در شیوه‌ای نهفته است که بوسیلۀ آن، از میان این پیچیدگی راه میان‌بری را اختیار می‌کند». هر مورخی نیاز به تلخیص دارد و باترفیلد این نکته را تصدیق می‌کند. مورخان باید از میان منابع و لحظات تاریخی گزینش‌کنند و لذا همواره گذشته را ساده‌سازی می‌کنند. هرچند تمایز میان مورخ ویگی و مورخ واقعی در قصد ایشان نهفته است. آنجایی که مورخ ویگ برای تبرئۀ دیدگاه خاصی می‌نویسد و به نظر می‌رسد مایل است گزینش‌کند و دست به انتخاب بزند تا اطمینان یابد که تعبیر وی از قضیه در صدر قرار می‌گیرد، علاقۀ مورخ راستین به انتخاب سوژۀ وی شکل می‌دهد، به طوری که وی به نوعی با اجتناب از افزودن روایت خاصی از پیشرفت یا زوال، به گذشته اجازه می‌دهد که خودش روایت‌گر باشد. خرده‌گیری از مورخان ویگ برای تحریف گذشته آسان است. با این حال برخی معتقدند که اعتراض باترفیلد شاید غلوآمیز باشد. درواقع آنابل پترسون در کتاب هیچ‌کس کامل نیست: تفسیرنوین ویگ از تاریخ به این موضوع اشاره می‌کند که تفسیر ویگ از تاریخ را نباید کاملاً نفی کرد. این کتاب بر موضوع خاصی متمرکز است که باترفیلد به آن پرداخت: تأثیر مورخان ویگی انگلیس بر بسط اندیشۀ لیبرال.

پترسون برای احیای روایت ویگ با این فرض منطقی آغاز می‌کند که «هر دورۀ تاریخی شامل ترکیبی از بازیگران است که در درجۀ اول بر مبنای اصول یا بر مبنای منافع شخصی یا بر مبنای ترکیب جالبی از هر دوی این‌ها عمل می‌کنند». وی خاطرنشان می‌کند که در [فرآیند] ظهور لیبرالیسم، بسیاری از افرادی که خود را وقف اصول خاصی از لیبرالیسم انگلیسی کردند، مایل بودند که خود را ویگ و نه محافظه‌کار بنامند.

حتی اگر چنین اشخاصی همواره ویگ نبوده‌اند، و حتی همیشه در خدمت اصول خاصی از لیبرالیسم نبوده‌اند (به همین خاطر نام کتاب وی هیچ‌کس کامل نیست می‌باشد)، «فاعلان ناکامل یک اصل، خود آن اصل را غیرممکن یا غیرعملی عرضه نمی‌کنند. به عبارت دیگر رفتار این فاعلان در جهت شفاف‌سازیِ دیرپایی و صلابت اصول است». روایت ویگ از تاریخ قانون اساسی انگلستان شاید روایت کاملی نباشد (وشاید همواره سرگذشت شفاف و پیشرفت بدون مانعی نبوده) اما قابل تصحیح است و در کل ارزش دارد. پترسون فی‌نفسه از روایت ویگی دفاع می‌کند اما به نظر می‌رسد که دفاع وی را از این روایت به طور کل می‌توان به رویکردهای ویگی به تاریخ تسری داد. وی در دفاع خود خاطرنشان می‌کند که حتی اگر روایت ویگی تمام و کمال نباشد اما ممکن است هنوز تا حد زیادی صحت داشته باشد. وی با این اشاره که واقعاً مورخان ویگی ای وجود داشته‌اند که به بسط لیبرالیسم انگلیسی یاری رسانده‌اند، روایت ویگی را حفظ می‌کند [به جای آنکه طرد کند]. پترسون برای ظهور لیبرالیسم به ایشان اعتبار می‌بخشد؛ اعتباری که باترفیلد از ایشان ستانده بود. این موضوع که روایتی ناکامل از پیشرفت ممکن است دارای ارزش باشد، به موضوع موین ارتباط پیدا می‌کند. مورخانی که موین آن‌ها را به خاطر شیوۀ تاریخ‌نگاری‌شان نکوهش می‌کند، تعاریف

توصیفات از حقوق بشر در سرتاسر تاریخ متفاوت با تعریفی هستند که در دهۀ ۱۹۷۰ میلادی ظهور‌ کرد، اما آن برداشت‌ها از حقوق بشر حداقل تلاش‌هایی برای مشخص‌کردنِ حق‌های انسان بود.

متعددی از حقوق بشر را به عنوان بخشی از روایتی مبسوط‌تر می‌پذیرند. توصیفات از حقوق بشر در سرتاسر تاریخ متفاوت با تعریفی هستند که در دهۀ ۱۹۷۰ میلادی ظهور‌کرد، اما آن برداشت‌ها از حقوق بشر حداقل تلاش‌هایی برای مشخص‌کردنِ حق‌های انسان بود. به نظر می‌رسد که موین هرگونه روایت ویگی را رد می‌کند. احترام عمیق موین به حقوق بشر بین‌الملل غیرقابل انکار است. وی جنبش‌های معاصر را به مثابه پاسخی الهام‌بخش به جهانی مطرح می‌کند که در آن آرمان‌شهری‌های گوناگونی از میان رفتند؛ پاسخی که چتر حمایت برای مردان و زنانی فراهم می‌کند که قادر نیستند در دولت-ملت وستفالیایی پناهگاهی بیابند. واپسین آرمان‌شهر، همچون فراخوانی برای فعالان حقوق بشر است؛ فراخوانی که از آنها می‌خواهد متوجه باشند رویکرد پس از دهۀ هفتاد میلادی به حقوق بشر تا چه اندازه شکننده و در عین حال منحصر به فرد است. وی نشان می‌دهد که ثبات و موفقیت جنبش بسته به درک طرفداران و محققان از این امر است که حقوق بشر کنونی، حقوق بشر گذشته نیست. رویکرد ویگ به حقوق بشر که مطابق آن حق‌های کنونی از تاریخی که به فلسفۀ رواقیون باستان باز می‌گردد رشد کرده‌اند، اذهان را از شکل نیرومند و کاملاً محتمل حقوق بشری که امروز پی‌گیری می‌شود منحرف خواهد‌کرد. با این حال روایتی که موین از حقوقدانان، سیاستمداران و فعالان ارایه می‌دهد، کسانی که درک‌شان از حقوق بشر ناقص است، نیازمند آن نوع تحلیلی است که پترسون انجام داده است. روایت ویگی از حقوق بشر داستان اشکال متفاوتی از حقوق بشر است که هیچکدام در واقعیت با حق‌هایی که امروزه مورد بحث محققان قرار گرفته‌ است مطابق نیست. از آنجایی که چنین روایتی کامل نیست، شاید تلاش پترسون برای نجات روایت ویگ به همین ترتیب روایت موین را نیز نجات دهد. آیا حقوق بشر پس از جنگ دوم جهانی بیشتر خصیصۀ نظری داشت تا خصیصۀ عملی؟ شاید، اما هیچ‌کس کامل نیست. آیا زبان حقوق بشر در خلال دورۀ ضداستعمارگرایی به صورت آرمان‌شهری پسادولتی تغییر شکل داد؟ خیر، اما هیچ‌کس کامل نیست. آیا حقوقدانان بین‌الملل واقعاً به درک دلیل این امر رسیده‌اند که چرا حقوق بشر در مرکز توجه رشتۀ ایشان قرار گرفت؟ شاید نه، اما دوباره، هیچ‌کس کامل نیست.

ر اساس برداشت ویگ از حقوق بشر، رویکردهای قدیمی به حقوق بشر بخشی ازحقوق بشر بین‌الملل است که در دهۀ ۱۹۷۰ میلادی ظهور کرد. یک روایت ویگ احتیاجی به انکار این امر ندارد که تأثیرات سیاسی، دیپلماتیک و فکری در دهۀ هفتاد شکل متفاوتی از حق‌ها را نسبت به گذشته ایجاد کرد. بنابر روایت ویگ، حقوق بشر مدرن مربوط به بحثی است که بعد از جنگ دوم درگرفت و آن را تشدید کرد.

موین تصدیق می‌کند که مجموعۀ شخصیت‌های روایتش نفهمیده‌اند که چطور شور و اشتیاق فکریِ دهۀ هفتاد شکل جدیدی از حقوق بشر را ایجادکرد. افرادی مانند هنکین و شلب تغییرات جوی‌ را در جهان حقوق بشر تشخیص دادند اما لزوماٌ درنیافتند که این تغییرات چگونه حاصل شدند و منشأ آنها چه بوده است. هرچند آنها تا اندازه‌ای متوجه شدند رویکردهای جدید به حقوق بشر در واکنش به ناکامی‌های رویکردهای گذشته بوجود آمده‌اند. جزئیات حق‌ها در حال تغییر بودند با این حال بحث و بررسی می‌شدند.

فهم صورت‌های مختلف حق‌ها شاید محققان و طرفداران حقوق بشر را در یک سنت فکری قرار دهد؛ سنتی که تغییر کرده است اما ارزش آن به بیش از چهل سال بر می‌گردد. روشن‌ترین دلیل برای اینکه چرا موین روایت ویگ را رد می‌کند درک تهدیدی است که از سوی نظام دولت-ملت متوجه واپسین آرمان‌شهر وی می‌باشد. در سرتاسر کتاب اشکال متفاوتی از حقوق بشر هستند که به نظر ناقص می‌رسند زیرا تنها دولت-ملت است که می‌تواند از این اشکال حمایت‌کند. چه در مباحث پیرامون بنیان‌گذاری سازمان ملل یا چه در جنبش ضداستعمارگرایی، در هر تعارضی میان ادبیات حقوق بشر معاصر با ادبیات حق‌های وستفالیایی، ادبیات اخیر غالب شده‌اند. موین امید دارد که با تأکید بر تمایز میان حقوق بشر سنتی و حقوق بشر معاصر، طرفداران حقوق بشر معاصر هوس بازگشت به رویکردهای پیشاآرمان‌شهری نکنند.

هرچند برای طرفداران حقوق بشر چنین امری بیشتر ضرر درپی دارد تا فایده. در واقع آنطور که هنکین می‌گوید:
امروز خصلت ملی حق‌ها در جهان دولت‌ها واقعیتی برای طرفداران، حقوقدانان و دانشجویان است. فرد حقوق خود را می‌فهمد و حقوقدان و حامی آن حقوق را در درجه‌ اول از طریق قوانین و نهادهای ملی حمایت می‌کنند. برای مثال در ایالات متحده حق‌ها بوسیلۀ بخش‌هایی از حقوق داخلی (قوانین داخلی و دولتی، فدرال و قانون اساسی ایالات) معین، تعریف و حمایت شده‌اند. فرد، وکیل مدافع و حقوقدان به منظور حمایت مضاعف حقوق بشر و برای استیفای حقوق خود تحت لوای قوانین فدرال و ایالتی و حقوق بین‌الملل که تبدیل به بخشی از قانون فدرال شده است، به حقوق و نهاد‌های بین‌المللی روی می‌آورند.

دولت-ملت از منظر یک وکیل مدافع یا حقوقدان، بخشی ضروری از چارچوب حمایت از حقوق بشر است. حفظ ارتباط با تاریخ قانون حقوق بشر شیوه‌ای حیاتی برای تداوم حمایت از گسترش چنین حق‌هایی است. گرچه حقوق بشر مدرن شاید در اصل بسیار آرمان‌شهری باشد، در عمل ارتباط این حقوق با حق‌هایی که در چارچوب ملت‌ها معنا می‌شوند قسمت مهمی از پروسۀ بقاء و تداوم گسترش حقوق بشر است.

پذیرش روایت ویگ از حقوق بشر برای اشخاص عادی همان قدرت مجاب‌کننده‌ای را داردکه برای وکلای مدافع و فن‌ورزان حقوقی. شاید ادبیات انقلابی دهۀ هفتاد میلادی برای محققان و خالص‌ترین آرمان‌گرایان فرجامی داشته باشد اما به نظر می‌رسد چنین ادبیاتی به احتمال زیاد ایجاد انگیزه نمی‌کند. تلاش موین برای فاصله‌گرفتنِ حقوق بشر مدرن از حقوق بشر تاریخی به نظر مانند جدا‌کردن بینی از صورت است. موین به دنبال گسترش حداکثری حقوق بشر است؛ اما فقط شکل خاصی از حقوق بشر. روایت ویگ آنچه را که باید از رویکرد جهان‌وطن به حقوق بشر حفظ شود،

در چارچوب حاکمیت دولت-ملت حفظ می‌کند. البته روایت موین در خدمت هدف درستی است: تضمین اینکه مردم فراموش نکنند که حقوق بشر در جهانی خیالی فراتر از نظام وستفالیایی کامیاب می‌شود. این پیام شاید به پیشبرد حقوق بشر در سال‌های آینده یاری رساند. کشمکش میان روایت ویگ و روایت موین نهایتاً تکاپویی است برای اینکه چطور طرفداران حقوق بشر بایستی رسالت خود را دریایند. آیا ایشان با ارتباط‌گرفتن با گذشته تقویت می‌شوند یا این ارتباط آرمان‌گرایی آنها را تضعیف می‌کند؟ نیچه در جستار خود دربارۀ تاریخ با این مسأله دست و پنجه نرم‌کرد و اشاره‌کرد که هر انسانی نیازمند برقراری توازن میان یک زندگی که در تکرار دستاوردهای دیگران زندگی‌شده و شورش در برابر وضعیت موجود است.

حقوق بشر موین گونه‌ای شورش است و وی امید دارد که با جدا‌کردن آن از تاریخ مطول حقوق بشر، طرفداران حقوق بشر شور انقلابی خود را حفظ می‌کنند. با این حال از آنجایی که حقوق بین‌الملل بشر تبدیل به وضع موجود شده است شاید موین حداقل با تجلیل‌کردن از حقوقدانان بین‌الملل در یک روایت طولانی خدمتی به ایشان‌کرده باشد؛ روایتی که در آن، آنچه زمانی ایده‌های انقلابی محسوب می‌شد تبدیل به وضع موجود شد زیرا مردم شروع به پذیرش آنها به مثابه حقیقت کردند. گرامی‌داشت حق‌های جدید در تاریخ شاید آتش انقلابی‌شان را خاموش‌کند اما ممکن است در دراز مدت به تضمین نفوذ این حق‌ها در سیاست جهانی نیز یاری رساند.

موین در پایان تز قانع‌کننده‌ای را ارایه می‌کند؛ او بیان می‌کند که اصطلاح «حقوق بشر» لزوماً در امتداد یک سیر تحول واضح در میان نسل‌ها پدید نیامده است. وی خدمت ارزشمندی به تاریخ پیوستۀ حقوق بشر کرده است- او یادآوری می‌کند که گاهی اوقات ایده‌هایی که مشابه به نظر می‌رسند بیشتر از آنچه که انتظار می‌رود متفاوت هستند. وی در این استدلال، از ادعای جسورانۀ خود مبتنی بر ارزشها ایده‌آل‌ها در جهانی که واقع‌گرایی سیاسی براحتی‌ ایده‌آلیسم را منکوب می‌کند، دفاع می‌کند. هرچند ممکن است حقوقدانان بین‌الملل و طرفداران حقوق بشر با احتیاط استدلال وی را قبول‌کنند. حق‌هایی که در طول تاریخ ریشه دوانده‌اند و نتیجۀ قرن‌ها مبارزه و نوآوری هستند قطعاً قانع‌کننده‌تر از حق‌هایی هستند که خاستگاه‌شان اگرچه جدید اما مبهم است؛ و اگرچه این ادعا که حقوق بشر کنونی نتیجۀ منطقی قرن‌ها پیشرفت هستند ممکن است به لحاظ تاریخی نادرست باشد، همانطورکه طرفداران حقوق بشر بر حقوق بیشتر برای افراد بیشتر اصرار می‌ورزند تکیه بر حرکت دایم تاریخ چیزی بیش از رونق‌گرفتن رتوریک حقوق بشر در پی‌ دارد. روایت ویگ از حقوق بشر خاصیت مجاب‌کنند‌ای دارد که بر اساس آن طرفداران حقوق بشر ممکن است مشتاقانه خواهان اتکا بر آن شوند.

دانلود مقاله به زبان انگلیسی

درباره‌ی فواید و مضرات تاریخ‌ برای قانون حقوق بشر [ ت دانلود534]

تارنمای ترجمان به شماره مطلب۷۱۵۹

لینک کوتاه :


برچسب :

, |